جل ّ الخالق!آدم چه چیزهایی که توی این دنیای قرن 21 نمی بینه و نمی شنوه.شنیده بودیم شیطان همیشه بعضیا رو وسوسه می کنه و به هر طریقی که شده، به دنبال خودش می کشونه؛ حتی تا اونجا که چند نفری دور هم جمع می شن و یه سری کلمات و حرکات عجیب و غریب از خودشون در میارن و بعد هم می گن ما شیطان پرستیم. اما خدایی این یکی رو نشنیده بودیم: «کلیسای شیطان»! بله درست خوندید.همین مونده بود که جناب شیطان دارای کلیسا بشه و پیروانش تو اونجا دور هم جمع بشن و مراسم پرستشش رو انجام بدن.
تازه اینها فقط به کلیسا اکتفا نکردن و با دستای مبارکشون یه کتاب مقدس هم نوشتن که بهش «انجیل شیطان» می گن!
از شرح حال بنیان گذار این فرقه شیطان پرستی براتون بگم که ،آقایی که خودش رو کاهن اعظم کلیسای شیطان می دونه و نویسنده کتاب انجیل شیطان ،تو دوران نوجوانی ،دبیرستان رو رها می کنه و از خانه فراری می شه و ...تازه این مِستر تو تشکیل خانواده و تربیت فرزند هم گلی به سرش نزده و سه ازدواج ناموفق داشته که بماند...!
آنتوان لاوی متولد شهر شیکاگو ،اول سخنرانی های سری خودش رو ،هر هفته شبهای جمعه انجام می داد تا این که تو یکی ازین جلسات که بهش «دایره اسرارآمیز» می گفتن ،فردی بهش پیشنهاد تأسیس دین جدیدی رو میده که به طور اتفاقی این پیشنهاد دهنده یهودی بوده و بازم به طور اتفاقی علامت شیطان پرستان با یه ذره اختلاف ،شبیه همون ستاره پرچم اسرائیله. بعد ازین پیشنهاد بود که جناب لاوی، احساس مسئولیت کرد و با خودش گفت که اگه تو این زمینه کوتاهی کنه، بشریت عاقبت به خیر نمی شه! این جوری بود که آستینا رو بالا زد و کتاب های مختلفی نوشت که از جمله ی اون :آئین پرستش شیطان،دفتر یادداشت شیطان ،گفت و گوهای شیطان ،یاران شیطان،نیایش های برادران اهریمنی من و ...است. بعد هم 11 قانون شیطانی رو تعیین کرد که راهنمایی برای زندگی شیطان پرستی نوین باشه. مثلاً تو قانون سومش می گه:« اگر مهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بی رحمی رفتار کن»!!

خلاصه اینکه این جناب سال 1997 بر اثر تورم ریه، تو بیمارستان سنت ماری سانفرانسیسکو مُرد(بخونید به هلاکت رسید) و روز مرگش رو روز هالووین نام گذاشتن.بعد ازین بود که فرزندای خلف و مریدای باوفاش راهش رو ادامه دادن! «یُریدون لیُطفئوا نورَ اللهِ بِافواهِهم و اللهُ مُتم نوره وَ لو کَره الکافرون» الصف،آیه 8
حالا نفوذ این فرقه، گذشته از امریکا ،تو کشورهای زیادی از جمله ایران ، در حال رُشده که باید براش کار اساسی کرد.چرا تو کشوری که دَم از اسلام و عشق به ائمه (ع) می زنه ،باید این طور جهل زیاد باشه که فرقه هایی مثل وهّابیت و همین شیطان پرستی روز به روز به مریداشون اضافه بشه؟ و یا نه در سطح پائین تر، این قدر شک و شبهه، اونم بدون گرفتن پاسخ، بین مردم موج بزنه؟
استاد بزرگواری می گفت:اگه از میون پنج نفر که در کنار هم زندگی می کنن ،دو نفرشون نمازخون نباشن ؛تقصیر و قصور از اونایی که نماز می خونن. دیگه تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل.
آیا کارهای فرهنگی و اجتماعی که تا حالا شده؛ اونقدرپُشتش به معرفت اصولی گرم بوده که نه تنها پایه های ایمان مردم رو قوی تر کنه، بلکه باعث بشه تک تکشون عامل ترویج دین مبین اسلام در عمل و گفتار بشن ؟
تو این زمونه ،شونه های مسئولیت، اول از همه نسبت به ایمان خودمون و بعد اطرافیانمون، خیلی سنگینی می کنه.
«و قُل ربِّ ادخلنی مُدخلَ صِدقٍ و اخرجنی مُخرج صدقٍ و اجعل لّی مِن لَدُنکَ سُلطاناً نصیرا» الاسراء،آیه 80
بادبادک می ساخت؛ کودکیش را پرواز می داد در دل آسمان.
نقّاشی می کشید؛ خورشید خانمی لبخند زنان ،رودخانه ای همیشه آبی و خانه ای که از دودکشش همیشه دود بیرون می زد؛یعنی که نان یا غذایی در حال پختن است، یعنی زندگی هست.
با دست های کوچکش خانه می ساخت، پرنده می ساخت و هرچه دلش آرزو می کرد را با گِل بازی می آفرید.
بزرگترین مشکل زندگیش خراب شدن چرخ ماشین اسباب بازی یا در آمدن دست عروسکش بود و چقدر این ناراحتی برایش سنگین می آمد.
خنده اش بی دغدغه بود و گریه اش زود گذر.
هر شب دست به ستاره ها می کشید، روی ماه راه می رفت و هر روز، بعد از دیدن ابرهایی که هر کدام در نظرش شکلی داشت؛ تکه ای از آنها را می خورد ،خیلی راحت .
با گل ها دوست بود،با خواب،با درخت،با خاک،با همه ی خوردنی های دنیا، با جیرجیرک، با باران، با پیرمرد مهربانی که هر بار او را در پارک می دید ،از آن شکلات هدیه می گرفت و چقدر جیب های جادویی پیرمرد و عینک ته استکانی اش را دوست می داشت.
سرمایه اش سادگی اش بود و دلی پاک تر از فرشته ها.
بادبادک می ساخت؛ کودکیش را پرواز می داد در دل آسمان و آن بالا می رفت تا برسد به خدا.
بر سجاده ی نیاز و ناز
و
سر بر شانه های باران
و
این حال خراب چقدر زیباست.
با من بگو سخاوت کدام ذکر تو را آسمان می کند؟
خدا کنه جوشنی که شب های قدر به تن روح و قلبمون کردیم ،تا مدّت ها بتونه ما رو از ضربه های شیطان و نفس در اَمون نگه داره.
بندگی همگی مقبول وعید فطرمبارک وپر از عیدی.
روز پنجم ماه رمضان بود که از سر کار بر می گشت،زیر آفتاب همیشه داغ و تنوریه تابستونی،دستاشو سایبونی کرد برای چشماشو تو ایستگاه اتوبوس منتظر موند.از تشنگی زبونش چسبیده بود به سقف دهنش. وقتی برگشت روی صندلی ایستگاه بشینه ،چشمش خورد به 3 تا آگهی که روش نوشته بود:
فوری فوری فوری
کلیّه ای با گروه خونی O+ خریداریم.شماره تماس:...
اخماش رفت تو هم و یه جوریش شد! با خودش گفت: این بنده خدا به کجا رسیده. حالی برای حرف زدن نداشت ولی زیر لب شروع به خوندن اَمّن یُجیب... کرد، دوست داشت یه جوری کمک کنه.
...
سر سفره ی افطار کلی حالش داشت جا می اُومد.با نهایت سرعت هرچی به دستش می رسیدو می خورد و لیوان آب بود که مدام تو شکمش خالی می شد که یه صدای آشنا به گوشش رسید،قبلاً هم این صدا رو شنیده بود،صدای خسته ی مردی که به کوچه اُومده بود و با آکاردئونش سلطان قلب ها رو می نواخت وبا لهجه ی خاصی اون شعررو می خوند.
صدا نزدیک و نزدیک تر می شد که مثل برق پرید و اسکناسی رو از جیبش درآورد و رفت به کوچه و اونو داد به دست مرد،و مرد لاغر اندام اسکناس رو طوری نگاه کرد وگرفت که انگار اون لحظه احتیاجی بهش نداره و باز هم شروع کرد به خوندن...
برگشت خونه و از غذای دست نخورده ای که تو سفره بود با تمامی مُخلفاتش گذاشت تو سینی . مرد رو صدا کرد و سینی رو داد به دستش" قابل شما رو نداره،ببخشید دیگه!".مرد مکثی کرد و با گفتن خدا خیرت بده نشست و شروع به خوردن کرد.
دستی به شونه های مرد زد و گفت:"روزَتون قبول باشه "مرد با شرمی که تو نگاهش بود جواب داد:"قبول حق باشه،همیشه افطار می رسم خونه امّا امشب.."
لبخندی زد و گفت:"بچه هم داری که منتظرت باشن؟"
-" نه تنهام ،مث همیشه"
-"به هر حال ازین به بعد افطارمنتظرتم،نترس غذای ما نمک گیر نمی کنه،فقط این روزا کوچه ی ما که میای یه چیز راجع به مولا علی(ع) بخون "
...
حالا 15 روز از ماه خدا می گذشت که دم افطار، شعرِ:علی شیر خدا جانم فدایت ... با صدای مردی آکاردئون به دست تو کوچه پخش می شد.
تا حالا شده بگردی و پیدا نشه؟
تا حالا شده اتفاقات ،مثل موریانه بیفتن به جون توکّلت؟
تا حالا جور دیگه فهمیدنت؟
تا حالا تو اوج شکستن ،دلت مثل یه کفتر چاهی شده؟ که برای قرار گرفتنش بخواد جَلدِ همیشگی یه جای خاص باشه؟
این روزها حال عجیبی دارم... وقتی هم متن این هفته ی برنامه سلام رو می نوشتم،یه جمله میون جمله هام جون گرفت و اون این بود که:
"چقدر خوبه شنیدن این جمله که دعای امام زمان(عج) مستجابه !پس یا بن الحسن ،خیلی التماس دعا"
من در دنج ترین گوشه ی دنیا ، جایی دارم.
من در سبزترین نذرها ، سهمی دارم.
من در دلتنگ ترین ذکرها ،نردبانی دارم.
نردبانی از خاک..
تا
آسمان اجابتت...
می آید از سمت زلال عشق مردی، که روح سبز باران است
در دست هایش آب و آئینه،در چَشم هایش نبض ایمان است
فردا هزار آیینه عطر نور، در کوچه های شهر می پیچد
فردا سر آغاز زلالی هاست،فصل بلوغ سبز انسان است
میلاد گل نرگس ،بر همه ی شما عاشقان و منتظرانش مبارک باد.
اگه از چشمای من، به چشمای تو راهی نیست؛
اگه قلب من، لایق بهارِ خاطر ویاد تو نیست؛
اگه صدای دلربای تو، گوشواره ی گوشم نیست؛
اگه سلام نمازم ، به پاکی سلام تو نیست؛
خوشم به عشقی که در پای مقام و کرامت تو؛
سرش به سجده، و ازین ارادتش پشیمون نیست!
